دست نوشته های تنهایی یک انسان خسته

never give up

میتوان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
میتوان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزهء دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
" آه ، من بسیار خوشبختم "

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دبستان» ثبت شده است

۰۱
مهر
کدوم خزون خوش آواز تو رو صدا کرد عاشق؟
که پر کشیدی بی پروا به جستجوی شقایق
کنار ما باش که محزون به انتظار بهاریم
کنار ما باش که با هم خورشیدو بیرون بیاریم

همونقدری که آخر اسفند و اوایل بهار هنوز برام ذوق داره ، آخر شهریور و اوایل پاییز هنوزم برام دلهره داره. هنوز آخر شهریور میرم برای خودم لوازم التحریر میخرم حتا شده یه دفتر یا یه خودکار ولی میخرم و تا روز اول دانشگاه ازش استفاده نمیکنم. هنوز پاییز که شروع میشه آهنگایی که خزون داره تو شعرش گوش میدم. هنوز اول هر پاییز سردرگم میشم و اول هر بهار آرامش دوباره میاد سراغم . هنوز روز اولی که میرم دانشگاه غریبی میکنم و استرس دارم. هنوز هر اول مهر میگم امسال دیگه درسخون میشم اما باز شروع میشه و خبری از درسخون شدن نیست.
من هنوز یه بچه ی اول دبستانی درونم زندگی میکنه که اول مهر بغض داره و نمیخواد هفت صبح بیدار شه.
و هنوز به حرف حضرت حافظ معتقدم که "آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد "
  • عروسک کوکی